آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین کوردل داشت قطع می‌شد.
بچه‌های گردان روح‌الله داشتند آماده می‌شدند بروند کمک بچه‌های گردان امام سجاد(ع). تازه از مانورعملیاتی برگشته بودیم و خسته و کوفته و دلخور از اینکه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشک لمیده بودیم.
اخبار ساعت هشت شب را از بلندگوی گردان شنیدیم. کتری بزرگ روی اجاق داشت می‌جوشید. خوردن یک شیشه مرباخوری چایی آتشی جان می‌داد. 
شنبه شب بود و می‌شد رفت حسینیه گردان پای تلویزیون نشست و یک سریال درست و حسابی دید.
شنبه‌ها بعد از خبر، سریال ژاپنی »سال‌های دور از خانه» پخش می‌شد.
بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و صدای برادر کافشانی (از بچه‌های تبلیغات گردان) حالی حسابی به بچه‌های گردان داد.
آقای کافشانی با لحنی آرام و پرهیجان اعلام کرد:
برادرانی که می‌خواهند سریال خواهر اوشین را تماشا کنند، به حسینیه گردان بیاییند.
 صدای انفجار خنده بچه‌های رزمنده بود که به هوا بلند شد.