۱بار دیگه مونده

2بار دیگه مونده

۳بار دیگه مونده

۴بار دیگه مونده

۵بار دیگه مونده

۶بار دیگه مونده

۷بار دیگه مونده

۸بار دیگه مونده

۹بار دیگه مونده

۱0بار دیگه مونده

شاید حکایت ما، کوچیکتر از این حرفها باشه

و من زیادی بزرگش کرده ام. هرچی که هست روی دلم بدجوری قلمبه شده. اصلا میدونی چیه ؟

قضیه اونقدرها هم مهم نیست.

راستش،

دیگه این روزها، واسه صحبت کردن ازش،

حوصله نیست. اصلا گفتنش مگه چیزی رو عوض میکنه ؟

این حکایت رو هرکی که شروع کرد،

خودش میدونه چجوری تمومش کنه.

شاید زور من اونقدر باشه تا کاری کنم که نقطه آخر این

حکایت تکراری با بقیه نقطه ها فرق داشته باشه.

اگه میگم راضیم و خدا رو شکر ....

همون خدا میدونه که این رو از ترس این گفته ام تا همین چیزهای بهم ریخته رو از دست ندم.

کاش این حکایت، یه جورایی، درست و حسابی تموم بشه.

همین!!