دل و مغزم میترکندو انگار تمام چیزهایی که یاد گرفته ام هیچکدامشان به هیچ کاری نمی آیند.

خوش خیال بودم ...

فکر میکردم که یاد گرفته ام «خوب» را میشود با نشانه ها و علامتها پیدا کرد.

لحظه های عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پیدا کرده باشم.

پرنده ای که رد میشد... بادی که میامد و بارانی که نمی آمد. ابرها، برگها ...

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام.

به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام.

به خیر و شر بودنشان. به همه راهها و مسیرهای رفته و نرفته.

به همه تجربه ها و پندهایی که برای یاد گرفتنشان عمری گذشت.

پشیمان نیستم. فقط کاش میفهمیدم.

اگر میفهمیدم، چیزی که به نظر ما خیر و برکت و سلامته،

همون چیزیست که برای خدا و سرنوشت این دنیا خیر و درسته...

اونوقت اینهمه روزها حرام نمیشدند.

تورا به خدا برای خودمان دعا کن

که خواسته های «خیر» ما همان خواسته های «خیری» باشد که روح جهان خواسته.

همین!!