حکایت ما...

۱بار دیگه مونده

2بار دیگه مونده

۳بار دیگه مونده

۴بار دیگه مونده

۵بار دیگه مونده

۶بار دیگه مونده

۷بار دیگه مونده

۸بار دیگه مونده

۹بار دیگه مونده

۱0بار دیگه مونده

شاید حکایت ما، کوچیکتر از این حرفها باشه

و من زیادی بزرگش کرده ام. هرچی که هست روی دلم بدجوری قلمبه شده. اصلا میدونی چیه ؟

قضیه اونقدرها هم مهم نیست.

راستش،

دیگه این روزها، واسه صحبت کردن ازش،

حوصله نیست. اصلا گفتنش مگه چیزی رو عوض میکنه ؟

این حکایت رو هرکی که شروع کرد،

خودش میدونه چجوری تمومش کنه.

شاید زور من اونقدر باشه تا کاری کنم که نقطه آخر این

حکایت تکراری با بقیه نقطه ها فرق داشته باشه.

اگه میگم راضیم و خدا رو شکر ....

همون خدا میدونه که این رو از ترس این گفته ام تا همین چیزهای بهم ریخته رو از دست ندم.

کاش این حکایت، یه جورایی، درست و حسابی تموم بشه.

همین!!

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
من

من خدايي دارم كه در اين نزديكي است! به هر حال تموم ميشه!

مينا

چقدر اين عکس حرف برای گفتن داره!!!!!؟؟؟؟؟

مينا

چقدر اين عکس حرف برای گفتن داره!!!!!!؟؟؟؟؟؟

.................

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست/در حق ما هرچه گويد جای هيج اکراه نيست

روح بيدار

سلام دوست خوبم روح بيدار به روز شد، منتظرت هستم.

فطرس

چقدر دلم هوای اينجا رو کرده بود... هوای نوشته هات و که بوی دلتنگی برام داره!!!! باور کن... راستی چرا زنگ نزدی بهم؟

خیگول

حکایت ما داستانی که حسابی قلم خورده و ورق هاش پاره پاره، اما ؛ گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

سارا

سعی کن ...درست و حسابي تموم میشه

ققنوس

کاش رویای کبوتر رنگ داشت...